Sunday, February 7th, 2010
من به چه دلیل؟ با چه منطقی؟ و با چه احساسی میآیم اینها را، اینجا، برای شما مینویسم؟ این که نشد وبلاگ. من اصلا یک طور دیگر اینجا را دوست داشتم. اینها باید یک بخشهایی از اینجا باشد. مثل زندگی. مثل یک روز از زندگی که بیدار میشوم از خواب. از بیدار شدن تا خوابیدن. گیرم که قبل از صبحانه، بعد از صبحانه، وسط ظهر، قبل و بعد از ناهار، عصر دو بار، شب ده بار اول و آخرش. گیرم که اینهمه من تو رو ببوسم در طول یک روز. بغلت کنم یکهو از پشت وقتی که حواست نیست. بقیهی روز که یک گهی برای خوردن دارم. خب از آنها هم اینجا بیشتر بنویس. بنویس از آنها هم. نهایتش اینکه چیپ میشود و حالت ازش بهم میخورد و میبندیاش. از گههایی که میخوری بنویس عنتر عاشق. بنویس از آنها هم. خب؟
Sunday, February 7th, 2010
امروز، تمام ِ روز، هرکجا که رفتم بوسه بر لبانم بود. بوسهها اما جاری نبود.
تو کجا بودی…
Friday, February 5th, 2010
آخرین بار که احساس کردم سرم دارد میترکد از بیمختصاتی، توی دریاچه بود. این بار اما خیلی شدیدتر و قویتر بود. برف بود که میبارید. وسط شهر پر شده بود از برفها و آبها و چالهها. نگاه که میکردی به بزرگی بعضی چالهها در زاویهی دیدت چیز دیگری نمیگنجید. یعنی خیلی وسیع…هول برت میداشت یک آن. عقل توی آن سرما کجا نای ِ همکاری داشت. از همین رو بود که تا نگاه میکردی بیاختیار تعادلت بر هم میخورد. انگار که سیمهایت به هم میریخت. توی فضا که باشی فقط اینطور میشود. جاذبه نیست میشد برای یکی دو ثانیه. باران از آسمان به آسمان میبارید خلاصه. شگفتا که چه وسیع بود و من خودم را تنها با آسمان میدیدم در این وسعت، در این تنهایی.
Wednesday, February 3rd, 2010
رفتن همیشه پُر ِ غمه. ماندن پُر غم تر.
Friday, January 29th, 2010
یعنی حالا باور کنم لحظه به لحظهی این بیست و چهار ساعت ِ پیش رو را؟
Sunday, January 24th, 2010
وقتی چیزی برای مدتها از موضع قدرت با تو در ارتباط باشد، یعنی به شدت راست است و واقعی.
من همیشه بازنده بودهام. و تنها خواهش واقعی ِ زندگیام پاره کردن همه چیز از هم بوده و هست. همه چیز از هم و نشستن میان پاره پورهها. احساس میکنم -به طرز غریبی- هر آنچه در زندگی بهدست آوردهام واقعا پوچ است و بی معنا.
Friday, January 15th, 2010
هر سال که امروز میشد احساس خوبی داشتم. یادم میآید که هر سال احساس خوبی داشتم.
امروز ِ امسال اما حسی اضافه شده. حسی از اعماق، از جنس بزرگی ها. دوستانی در بند، همنسلانی در خاک. درست است که اینها همیشه بوده اما امسال فرق میکند. امسال گویی من بیشتر احساسشان میکنم. بیشتر دلم با آنهاست. آرزوی امسال ِ من پای فوت کردن شمعها شکفتن گل ِ سرخ ِ خورشید است و گریز شب.
(فوت)
Sunday, January 10th, 2010
بته جقه شخصیتیست برای خودش. آنها که بلدند باید برایش فیلم بسازند. طرحهای اطرافش در نگاه من انگار که میرقصند. از ذهن بیرون نمیروند آن طرحها، که آغوش باز کردهاند و این بتهی بزرگ و شرمگین را به تمنا نشستهاند. جقه به خود پیچیده و تابی به تن داده که سرآغاز و پایان بسیاری داستانهاست.
Tuesday, January 5th, 2010
من همیشه آرزو داشتم آنقدر کتابخوان بشم که وقتی مثلا کلیدر را میبینم بگویم کتاب خوبیست، بخوانیدش و وقتی یک کتاب هفتادهشتاد صفحهای میبینم بگویم کتاب کوچکیست. نه کلیدر را خواندم نه توانستم به آن کتابها بگویم کوچک.
Tuesday, December 29th, 2009
